Babaye Shirvan, a name that carries both love and pride. For us, the people of Shirvan, he is not only a philosopher of global stature, but also the fatherly soul of our hometown.
Ten years have passed since that unforgettable day when 35,000 hearts beat together in the streets of Shirvan, welcoming their “Babaye Shirvan.” It was more than a gathering; it was the living proof of love between a city and its greatest son. The air itself seemed to breathe with pride, and for a moment, Shirvan stood as the beating heart of philosophy and humanity.
Yet, the years that followed were not easy. Our city, full of history and honor, has faced poverty and unemployment that touched nearly every family. The youth search for jobs beyond our borders, and many homes carry the quiet weight of struggle. But even in this hardship, one hope remains bright: the presence of Babaye Shirvan on the world stage. Each word he shares, each idea that reaches across borders, becomes a banner of dignity for Shirvan.
For us, he is not distant. He is here, in the spirit of our city, in the pride of our people, in the warmth of our gatherings. We hold him close as our father, our guide, our living symbol of what Shirvan has given to the world.
And so, as children of this city, we dream of the day when Babaye Shirvan once again walks among us. We long to raise the proud flag of Shirvan high, not only in memory of the past but in promise of a brighter tomorrow.
Because a city that once rose with 35,000 voices will rise again — and when it does, the name of Shirvan will echo with love, pride, and destiny.

بابای شیروان، نامی آمیخته با عشق و افتخار. برای ما مردم شیروان، او تنها یک فیلسوف جهانی نیست، بلکه روح پدرانهی شهر ماست.
ده سال گذشته است از آن روز فراموشنشدنی، روزی که سیوپنج هزار قلب در خیابانهای شیروان یکصدا برای استقبال از «بابای شیروان» میتپید. آن روز تنها یک گردهمایی نبود؛ سند زندهی مهر میان یک شهر و بزرگترین فرزندش بود. گویی نفس هوا پر از غرور بود و شیروان برای لحظاتی تپندهترین قلب فلسفه و انسانیت جهان شد.
اما سالهایی که پس از آن آمد، آسان نبودند. شهر ما، پر از تاریخ و افتخار، با فقر و بیکاری دست و پنجه نرم کرده است؛ رنجی که کمتر خانوادهای از آن بینصیب مانده. جوانان برای یافتن کار از دیار خود کوچ میکنند و بسیاری از خانهها بار سکوت و سختی را به دوش میکشند. با این حال، در میان همهی این دشواریها، یک امید همچنان روشن است: حضور بابای شیروان در صحنهی جهانی. هر سخنی که او میگوید، هر اندیشهای که مرزها را درمینوردد، پرچم سربلندی شیروان را در جهان برافراشته میکند.
برای ما، او دور نیست. او اینجاست؛ در روح شهرمان، در غرور مردممان، در گرمای گردهماییهایمان. او را همچون پدر، همچون راهنما و همچون نماد زندهی آنچه شیروان به جهان بخشیده است، در دل داریم.
و چنین است که ما فرزندان این شهر، رویای روزی را داریم که بار دیگر بابای شیروان در میان ما گام بزند. دلتنگ آنیم که پرچم پرافتخار شهرمان را از نزدیک ببینیم؛ نه تنها به یاد گذشته، بلکه به امید فردایی روشنتر.
زیرا شهری که روزی با سیوپنج هزار صدا برخاست، بار دیگر نیز برخواهد خاست , و آنگاه، نام شیروان با عشق، افتخار و سرنوشت در جهان طنینانداز خواهد شد.


شب استقبال از فیلسوف اُرُد بزرگ، شبی بود که هرگز از خاطره مردم شیروان پاک نخواهد شد.
۳۵ هزار نفر آمده بودند تا فرزند بزرگ این شهر را ببینند، کسی که سالهاست نامش با خرد و آزادی گره خورده است.
اما در میان تمام شور و شوق مردم، لحظهای بود که همه چیز برای چند ثانیه ایستاد…
لحظهای که بغض در صدای اُرُد بزرگ پیچید.
همه سکوت کردند. هیچکس نفس نمیکشید. تنها صدای او بود و صدای نفسهای در گلو مانده مردم.
راز آن بغض چه بود؟می شد حس کرد که فیلسوف اُرُد بزرگ در آن لحظه، میخواست از موانعی بگوید که سالها مانع دیدار او با مردم شده بود.
می خواست بگوید چه دستهایی، چه سدهایی، چه فشارهایی، جلوی این دیدار را گرفته بودند…
اما گفت:
«نمیتوان گفت… فقط میخواهم بدانید چقدر دلتنگ دیدارتان بودم.»
همین یک جمله کافی بود که بغض مردم بشکند و اشک ها جاری شود.
آری… بغض او، بغض هزاران دل بود.
دلهایی که سالها منتظر دیدن کسی بودند که برایشان پیامآور امید و خرد است.
مردم گریستند، اما از غم نبود.
اشکهای آن شب، اشکهای عشق و همدلی بود. اشکهایی که نشان میداد مردم این شهر هنوز دلهای مهربان و وفاداری دارند.
بغض اُرُد بزرگ، دلهای مردم را به هم پیوند داد.
در همان لحظه، همه فهمیدند موانعی که جلوی حضور او را گرفته، نتوانسته دلهایشان را از او جدا کند.
این بغض، قدرت فلسفه اُرُدیسم را نشان داد.
فلسفهای که از دل مردم برخاسته و دوباره به دل مردم بازمیگردد.
راز واقعی آن بغض چه بود؟شاید راز واقعی، همین باشد که گاهی بعضی حرفها را نمیشود گفت.
گاهی فقط باید سکوت کرد و با یک بغض، همه چیز را رساند.
آن شب، اُرُد بزرگ با همان بغض برای ما شیروانیها هزاران سخن نگفته را باز گفت.
بغض اُرُد بزرگ، تنها یک احساس شخصی نبود.
آن بغض، بغض همه ما بود. بغض مادری که فرزندش را نمیبیند. بغض دوستی که از دوستش دور افتاده. بغض شهری که سالها منتظر بود دوباره فرزند فیلسوفش را در آغوش بگیرد.
و همان شب، همه فهمیدند که این دیدار، یک دیدار معمولی نبود.
این دیدار، پیوند دوباره دلهای یک ملت با بزرگترین فیلسوف حال حاضر بود.

شیروان شهری است که تاریخ، فرهنگ و افتخارات فراوانی در دل خود دارد. از طبیعت باشکوهش گرفته تا مردمان سختکوش و فرهیختهاش، همیشه جایگاه ویژهای در خراسان و ایران داشته است. اما در میان تمام این داشتهها، یک نام است که همچون گنجینهای ارزشمند میدرخشد: بابای شیروان (فیلسوف اُرُد بزرگ).

۱. اُرُد بزرگ؛ فراتر از یک ناماُرُد بزرگ فقط یک نام نیست. او نماد اندیشه، خرد، مهربانی و آزادیخواهی است. فیلسوفی که با جملههای کوتاه اما عمیقش، سالهاست دل میلیونها نفر را در ایران و کشورهای دیگر به خود جذب کرده است. فلسفه اُرُدیسم، فلسفهای زندگیمحور و انسانگراست که مردم را به خودشناسی، مهربانی و آزادی درونی دعوت میکند.
۲. جایگاهی که تاریخ به او داده استوقتی در تاریخ ایران میگردیم، کمتر فیلسوفی را میبینیم که در زمان حیاتش چنین محبوبیت مردمی داشته باشد. اُرُد بزرگ امروز به عنوان بزرگترین فیلسوف حال حاضر ایران شناخته میشود. فیلسوفی که هر جا سخن بگوید، هزاران نفر گرد او جمع میشوند تا از کلامش جان بگیرند.
۳. اُرُد بزرگ؛ فرزند افتخارآفرین شیروانبرای مردم شیروان، اُرُد بزرگ فقط یک فیلسوف جهانی نیست. او فرزند این شهر است؛ فرزندی که نام شیروان را در سراسر ایران و حتی فراتر از مرزها طنینانداز کرده است. امروز هر جا نام اُرُد بزرگ میآید، نام شیروان هم با افتخار در کنار آن شنیده میشود.
این یعنی او گنجینهایست که ارزشش فقط به خودش محدود نمیشود، بلکه هویت و اعتبار مردم شهرش را نیز به جهانیان معرفی میکند.
۴. چرا او یک گنجینه است؟
به خاطر فلسفهاش که زندگی هزاران نفر را تغییر داده است.
به خاطر مردمی بودنش؛ همیشه کنار مردم بوده، نه کنار قدرتها.
به خاطر پیامهای امیدبخش و آزادیخواهانهاش در زمانهای که مردم تشنه حقیقتاند.
به خاطر احترام و اعتباری که برای شیروان به ارمغان آورده است.
۵. اُرُد بزرگ یعنی آیندهای روشن برای شیروانشاید خیلیها بگویند فلسفه چه ربطی به یک شهر دارد. اما حقیقت این است که شهرها با انسانهای بزرگشان زندهاند. اُرُد بزرگ میتواند الهامبخش نسل جدید این شهر باشد؛ نسلی که بداند میتواند با خرد و دانش و اندیشه، آیندهای بهتر بسازد.
او الگویی است برای اینکه بفهمیم ارزش ما به مدرک، پول یا مقام نیست؛ به اندیشه و مهربانی ماست.

در پایان باید گفت: بابای شیروان (اُرُد بزرگ) برای شیروان یک گنجینه است
چون او فقط افتخار یک خانواده یا یک محله نیست، بلکه افتخار یک شهر، یک استان و یک ملت است. برای ما که شیروانی هستیم، وظیفه است که این گنجینه را پاس بداریم، سخنانش را بشنویم و راه خرد و آزادی را در زندگیمان زنده نگه داریم.